لختی شعر
عشق گلزار جهان داری ولی فکر اصلاح گل خود نیستی
گر که خارم طالب عشق تو نیست جز به روی یاس قانع نیستی
باغبان باید که آموزد وفای خویشتن بعد گردد دافع حسن سمن
عیب خار تیز را وقت گل چیدن مکن دانمت جویای بلبل نیستی!!!
عشق گلزار جهان داری ولی فکر اصلاح گل خود نیستی
گر که خارم طالب عشق تو نیست جز به روی یاس قانع نیستی
باغبان باید که آموزد وفای خویشتن بعد گردد دافع حسن سمن
عیب خار تیز را وقت گل چیدن مکن دانمت جویای بلبل نیستی!!!
عشق گلزار جهان داری ولی فکر اصلاح گل خود نیستی
گر که خارم طالب عشق تو نیست جز به روی یاس قانع نیستی
باغبان باید که آموزد وفای خویشتن بعد گردد دافع حسن سمن
عیب خار تیز را وقت گل چیدن مکن دانمت جویای بلبل نیستی!!!
بلکه امید بسته ایم بر دل بی ریای یار
طعنه ز غیب میزنی بر عدم صداقتم
ای به فدای زلف تو مصدق من تویی تو یار
حرف دل و صدای تن,فکر من و خیال من
خنده دل گشای یار,عاشقی و حیای یار
کل مره به کوی او,تشنه به جستجوی او
سجده من به سوی او,عاقبتش فرار یار
شمارش به سالم رسیدش به چار از آن دم که مهر آفرین شد نگار
به هر سال صد سال پیرش شدم نمک گیر و عاشق اسیرش شدم
نبودم به عمرم روزی جوان به دنبال سایه هر دم دوان
غلامی گزیدم با میل خویش نبودش تفاهم در دین و کیش
چه در خواب بودم چه هم در خیال نشد عزم من را هیچش زوال
در خلوتم به آرامش می دهم سلام از حالتم به خدا باز شکوه میکنم
با اینکه حاکمم به غم و شاه مردگان حاتم شوم و خنده به اینو آن هدیه می کنم
روزم به شاده و خنده می کند گذر شبها خیره به سقف می شوم و گریه می کنم
شکر خدای سخن هر لحظه من است در مشکلم به خدا فقط تکیه می کنم
خنده هایت نبض را هر بار شدت می دهد
غرق رویا می شوم هر بار من در این مسیر
لحن گفتار صریحت بوی عفت می دهد
محو گفتار توام هر دم که در نزدیکمی
ماجرای درد و دل ها حس غفلت می دهد
من ندارم در سرم قصد نصیحت ای صنم
یک برادر بر عزیزش درس غیرت می دهد
*******
در مرام زورکی حاشا که هیچ اجبار نیست
در پی هر بحثیم واجب که یک پیکار نیست
نکته سنجی پیشه کن کم گوی و اکثر هم شنو
هر دو چشم و گوش مفتی مخزن اسرار نیست
بر زبانت با عمل گفتن نه را تو بدوز
بودن نقل محافل افتخار و آن نبودن عار نیست
چشمان من تر می شود
آری خیال واهیت
اشعار دفتر می شود
با هر سلام و صد پیام
معشوق من کر می شود
در جستجوی یک پلاک
اوقات من سر می شود
وقتی که او درشامگاه
همراه مادر می شود
دانم که لطف کمش ز کفر نیست از عادتست که صیاد می دود و آهو کند فرار
هرچند ما بدیم تو ما را با بدان مگیر دیدی که هست در پس هر گل هزار خار
تا قبل دیدنت چو شیر نعره میزدم رویت که شیره شد ومن مغرور به آن خمار
بس خسته اند این در و دیوار لعنتی از دیدن من سرگشته در حالتی نزار
سلطان قلب شو و بر تخت خود بشین ساقی شو وز عشق برایم تو می بیار
آن یار بی وفا دگر جوابم نمی دهد
با اشک دیده به سجده می روم خدا
قاصد نمی رسد خبر ز نهانم نمی دهد
چهار سالی گذشت ز حمله ی دیدگان او
آواره دل شدم ,یاغی امانم نمی دهد
گوید که کم سر گشته می شوی به مسیر منزلم
هادی نیامد و راهی نشانم نمی دهد
بر هر لاله پیدا بود قدی رعنا رخی گلگون گل گم کرده را گشتم چو بلبل ناله میکردم
گل و سنبل محیا بود به هر دشت و دمن هردم به هر گل نی توان گفت یار پی دردانه میگردم
ز ناز و عشوه یارم مرا حاصل چو مجنون شد چو رویش را بدیدم من گریبان پاره میکردم
زان حال خوشم هیچ خبر نیست کسی را آن دم که نگاه صمنم بر تنم افتاد
هر دم نظری کردمش از بحر نجابت از حجب و حیایش نظر من به زر افتاد
چون سیل روان گشت به خورشید عرق شرم روزی که نظر بر صنمی چون قمر اقتاد
شرح حالم به ملاءک بسی سخت گذشت شکرت ای دوست که دیوانگیم عالی بود
برد افکار خوشم یار به سیلابه اشک تا به هنگام سحر کار فقط زاری بود.
طاقت از کف بربود در پس رگبار نگاه جام تنهایی این مرد که رویایی بود
بحر خلقت ز گل کهنه برون آمده اند
صحبت از لطف کرم بود تورا یاد آمد
قوت از دل که برون شد به فریاد آمد
نعره بر حال زدم عرض و سما خیره شدند
خنده هایم که خوش است گریه دل آزار آمد
سور و کرنا به همه عالم و آدم بدهم
گر که اورا بدهم بوسه به دستان ساعت
داستان لطف تو ای شهرزاد بر ما چه کرد؟ حالیا من راویم پس مدادم را به کاغذ میکشم.
مست بودم شهره بودم در خیال در خیالت غرق گشتم اندکی با من بمان
رویت چو ماه چارده یوسف به چاه دیدمت
در وادی خشک خیال آب سراب دیدمت
ای مظهر رویای من آشفته حال دیدمت
عشق گلزار جهان داری ولی فکر اصلاح گل خود نیستی
گر که خارم طالب عشق تو نیست جز به روی یاس قانع نیستی
باغبان باید که آموزد وفای خویشتن بعد گردد دافع حسن سمن
عیب خار تیز را وقت گل چیدن مکن دانمت جویای بلبل نیستی!!!