داستان من
روز ها از پی هم میگذرند ای ماه مبارک هم تموم شد ................................ بهترین اتفاق عمرم توی این ماه پیش اومد کسی که همیشه به فکرش بودم رو دارم هرشب میبینم به اون گفتم دوستش دارم. هنوز که به من توجهی نکرده ،اما من امیدم رو از دست ندادم به عشقش هر شب میرم بیون منتظرش می مونم تابیاد ردبشه شاید واسه همه خنده دار باشه؛؛؛؛؛مثل بچه ها میمونه کارم .. خنده دار که هست ولی.......نیمه شب بیادشم،اول صبح بیادشم ،توی خواب میبینمش چیکارکنم نمیدونم ..........دیشب خیلی خوب بود رفتم پیشش زل زدم توی چشماش ،گفتم دوست دارم چرا بهم توجه نمیکنی؟از همه خنده دار تر جواب اون بود.حدس بزن چی گفت؟منم دوست دارم؛؛نه عزیزم میگه خب من چیکار کنم.گفتم من بی خیالت نمیشم بازم گفت چیکار کنم. گفت :خیلی پررویی.میخواستم بگم چیکار کنم،،تو میگی باید میگفتم؟؟ولی من سکوت کردم و اون رفت................................................................................................................................................... امشب خیلی دلم گرفته آخه ندیدمش یدنش بهم امید زندگی میده ،،،،،خوا و خوراک ازم گرفته شده. ببخشم شوخی کردم اتفاقا خوابم زیاد شده ،،میدونی چرا؟میخوابم چون شاید که خوابش رو ببینم .. فال حافظ هم شده کار هر دقیقه من فکر کنم حضرت حافظم از دستم کلافه شده شاید این حرفا که الان میزنم یک ساعت بعد خنده دار باشه ..اما خوبش اینه واقعیته و هر موقع که نگاش کنم یاد این حس خوب می افتم ولی نه حسم اصلا خوب نیست .........تا خدا چی بخواد انشا الله که عاقبتم بخیر بشه......28/5/91 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، یک ماه گذشت توی این مدت اتفاقای زیادی افتاد که الان میخام واستون بگم::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: دختری بود در نگاه اول بسیار نیک روی اخلاقی پسندیده البته برای من دیدمش در رویا و واقعیت شیفته او بودمامه جرات گفتن را داشتم و یا هیچ وقت با او رو در رو نمیشدم که حرف دلم را به او بزنم ........ با اول که دیدمش زبانم دلم چشمانم یاری نداد تا به پیش او روم،سال یاز آن روز گذشته بود که هنوز به او می اندیشیدم ،،ماه رمضان فرا رسید میهمانی خدا شروع شد و خدا بر میهمانش بهترین هدیه خود را داد ""دیدن هر شب او ""در پیاده روی های شبانه ..هر بار با او رودر رو میشدم زیر چشمی او را می پاییدم تا اینکه تصمیم گرفتم هر چه در دل دارم به او بگویم ..گفتمش :دوستی با چنان نیک رویی همانند تو بر من ارزوییست،اما اعتنا بر من ننهاد و براه خویش ادامه داد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سر خورده شده بودم دوستم بهم پیشنهاد داد به فکر اونباشم زیرا او غزال تیز پا و زیبا ولی مغروریست و شکار چنین غزالی بدست هر کس ممکن نبود اما مرا راه چاره نبود چون دستور از بالا بود صبر کردم دو روزی گذشت دوباره به پیشش رفتم تنها گفتمش عشق تو در دل دارم اگر نباشی هلاک شوم زیرا قلبم با تو است و مرا بی قلب حاصلی نیست ..اما چه فایده جز جواب سربالا هیچ نشنیدم با این حال خوشحالی عجیبی داشتم هر شب به عشق دیدنش به پیاده روی میرفتم اما دست خالی وبدون دیدنش به خانه بر میگشتم و به شهر همی اواره میگردیدم ........................................................................تا این که روز موعود فرا رسید ناگاه در کنار پارک دیدمش در اوج نا امیدی سرشار از شادی شدم به دنبالش رفتم پس از کمی صحبت با او قانعش کردم تا شماره همراهم را بخاطر بسپارد طولی نکشید همراهم به لرزه در امد ،،،،،خودش بود باور نمیکردم به این زودی زنگ بزند ترس ان داشتم قضیه سرکاری باشه خلاصه دوستی مان شروع شد باهر پیام کوتاه علاقه ام به او روز به روز افزون می گشت ،خوشحالی وصف نا پذیری در درونم بود و در کنارش ترس،آیا او هم مانند من علاقه مند است؟در همان دو دوز اول سه بار با هم ملاقات کردیم از این بهتر نمی شد ،اما چه فایده هر خوشی ناخوشی هایی در پی دارد روزچهارم من عازم سفر شدم ،سفری که چندان میلی به آن نداشتم ولی چاره جز رفتن نبود ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،صحبت هایمان کم شد چون در طول سفر مکان هایی که انتن داشت کم و کمتر میشد چند روز به همین منوال گذشت دیگر خبری از شور ونشاط در پیام ها دیده نمیشد تنها سلام و احوال پرسی برایمان باقی مانده بود درهمان اوضاع بود که حرف دلش را گفت:"میترسم برایم تکراری شوی "متحیر مانده بودم ،چه شد ؟منظورش چه بود؟می خواستم خودم را گول بزنم اما نه خوابم نه اشتباهی رخ داده ،او میخواست پایان دهد به رابطه مان با این که دلم راضی نبود گفتمش هرچه تو بخواهی کارمان به جاهای باریک کشیده بود گفتم جدایی خواسته اصلی توست؟گفت :نه ،همین که بدانی جدایی نزدیک است کافیست.......... باخودم می اندیشیدم چه شد آن شور و شوق اول ؟چه شد آن فکر و خیال هایی که قبل از آشنایی میکشیدم ؟رابطه چاره ای جز سرد شدن نداشت ..................................او دیگر علاقه ای نشان نداد من با آن همه علاقه جز تقلید از او چاره دیگر نداشتم تا این که به زبان آمد آنچه نباید می آمد ،،،او جدایی خواست و من دلیل می آوردم برای ادامه و دیگر هیچ نگفته از آن موقع نه حرفی نه صحبتی منتظرم ببینم چه خواهد شد..........................................................25/6/91................................................................................ ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، تمام شد،تمام تمام شد .................................................................................................................... حس و حال ندارم فقط میخوام درد دل کنم چون کسی رو ندارم واسه این کار ،دوس داری از کجاش بگم ؟بعد مسافرت از هم جدا شدیم اما زیاد طول نکشید که خانوم دوباره پیام داد و رابطه دوباره از سر گرفته شد ................................................. رابطه خیلی قشنگه در صورتی که هر دو نفر به داشتن رابطه علاقه داشته باشن ولی قضیه ما و خانوم .....این جوری نبود من میخواستمش از ته دل تا اونجا که منتظر چراغ سبزش بودم تا با خانواده صحبت کنم ،،اما چه فایده که چراغ قرمز با ما قرار داد داره ،توی یکی از فیلما دیده بودم هر کس دوتا شخصیت توی زندگیش هست: یک نفر که دوستش داره اما طرف به اون محل نمیذاره و دومی کسیه که دوستش نداره اما طرف مقابل حاظره جونش رو واسه با اون بودن بده ....در مورد من قضیه همین جوریه ،،،،،،،،،،بیخیال بلاخره تمام شد نگفتم چرا آخه طرف ما یکم بی ادب ،بی وفا و در نهایت بیمرام بود من می دونستم اصرار من مثل آب در هاون کوبیدن اشتباهه هر چی من خوبی کنم بدی میبینم آخه اون از خوبی خوشش نمیاد حالا هم خوشحالم هم ناراحت کاش بدونم چی در انتظارمه .......................................................................................................................15/7/91
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:15 توسط hosein
|