جوهر اشک

آوار شده دنیا بر فرق سرم حاظر بر نحسی این طالع احساس شده راغب آتش به دلم ساطع آبی ز چشم حاصل کمتر از آن شدم که بودم ,خار شدم گفتمش چه سری داری با او؟گفت:مونس تنهاییش هستم.گفتمش چه میدانی از او؟گفت:هر آنچه تو نمیدانی... آه آنگاه فهمیدم هیچ نمیدانم,از هیچی خود خجل شدم.فکرها در سر داشتم آه,چه بر سر زنم تا خلاصی یابم از این ننگ.بارالها خودت خلاصم کن. چه گویم وقتی مونس تنهاییت میگوید رهایش کن خیری نیست در او از کدامش برایت گویم ؟آری منم احمق که دم از عشق میزنم برای سنگ بی جان! در دنیای خود خیانتی نکردم مبادا دست روزگار وادار به خیانتت کند. شبی بی یادت سر بر بالین نگذاشتم تا تو گاهی در آنسو یادم کنی. چه دستها به سوی خدا دراز نکردم . درود به روح پرفتوحت ,تنت سالم باد سربلند ساختی مرا . زبان در کامت نمی چرخید؟لال بودی؟به نفرینت راضی بودم تا سخنان بیگانه.لعنت خدا به این دل نادان ,لعنت به وجودم به نفسی که میکشم.

چرت نوشته

ما در روز شصتیمو شصت روزگار بما اندرون سخت جنگی شده این بار بانفس خود نه با جسم دیگرون از آفتاب ظهر گذر کرده ایم ساعتی گرزم به گرز رقیب لیکن شده سایبون دست از قدح بکش ای نازنین من دستت دراز کن بسوی اون یار مهربون امید من به خدا و بعد او به لطف توست گر یاریم کنی شوم شاه این جهون)جهان(

اغما ١٦/١۰/٩٣

نظاره گر بودم تا بیایی ... آمدی ,دست در دستان پدر... عالی بود ,عشق کردم ,کمی حسرت خوردم و کمی بعد به اغما رفتم. دستت در دستان مردی بود ,یک تکیه گاه. آیا منم میتوانم همچو او.تکیه گاه باشم؟ آیا او تورا به من واگذار خواهد کرد؟ کاش کسی درمورد من نظری دهد از خود گفتن بیش از آنچه سخت است, ناپسند است. به استثنا این چند مدت که تلاش کردم ایدآل باشم همیشه آدمی آرام ولی با خونی پر جوش بوده ام تحمل حرف زور را ندارم زود عصبانی میشوم اما سریع تر از آن پشیمان میشوم. تا بحال که تلاش کرده ام از این به بعد هم تلاش میکنم ایده آل,شوم این را قول میدهم . و اما تو چه میپنداری درمورد من؟احساساتی؟دروغگو؟ خیال باف؟لجباز؟دیوانه؟ در جوابت میگویم: ١_احساسم تویی و خانواده ام بجز شما ندارم احساسی. ٢_دروغم تنفر از توست و آرامشم بدون تو دروغیست بزرگ تاز آن. ٣_تمام تخیلم با تو بودن است و تمام هدفم همان خیالم. ٤_لجبازیم خواستن توست و پس زدن غیر تو. ٥_دیوانه توام همین.