جوهر اشک
آوار شده دنیا بر فرق سرم حاظر
بر نحسی این طالع احساس شده راغب
آتش به دلم ساطع آبی ز چشم حاصل
کمتر از آن شدم که بودم ,خار شدم گفتمش چه سری داری با او؟گفت:مونس تنهاییش هستم.گفتمش چه میدانی از او؟گفت:هر آنچه تو نمیدانی...
آه
آنگاه فهمیدم هیچ نمیدانم,از هیچی خود خجل شدم.فکرها در سر داشتم آه,چه بر سر زنم تا خلاصی یابم از این ننگ.بارالها خودت خلاصم کن.
چه گویم وقتی مونس تنهاییت میگوید رهایش کن خیری نیست در او از کدامش برایت گویم ؟آری منم احمق که دم از عشق میزنم برای سنگ بی جان!
در دنیای خود خیانتی نکردم مبادا دست روزگار وادار به خیانتت کند.
شبی بی یادت سر بر بالین نگذاشتم تا تو گاهی در آنسو یادم کنی.
چه دستها به سوی خدا دراز نکردم .
درود به روح پرفتوحت ,تنت سالم باد سربلند ساختی مرا .
زبان در کامت نمی چرخید؟لال بودی؟به نفرینت راضی بودم تا سخنان بیگانه.لعنت خدا به این دل نادان ,لعنت به وجودم به نفسی که میکشم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ ساعت 22:23 توسط hosein
|