ضرب المثل بیرجندی

آتش از طاق اندخته =آتش به درخت طاق اندخته است کلاغ از پالز نشونده=کلاغ را به مزرعه آورده است {هنگامی که فردی مشکلی در کار دیگران ایجاد میکند به او میگویند} اشتر گذار پشه گیر=شتر را کنار گذاشته و پشه را میکیرد مرغ زرنگ از چنگ خو اویزونه=پرنده زرنگ از نوکش آویزان است {هنگامی که کسی از زرنگی زیاد کار های ساده لوحانه انجام دهد} مو د رسمو کمکه=مو در ریسمان کمک است {اجزا کوچک در به ثمر رساندن کارهای بزرگ مفید هستند} همه جا تاریک پشت در روشه؟=همه جا تاریک پشت در روشن است؟ {برای توجیه کردن کسی که دروغ بزرگی میگوید} گشنه که سر شد پسی بگیر سر که گشنه شد دستی بگیر = کشنه ای که سیر شد پشتش را بگیر سیری که گشنه شد دستش را بگیر {............................................................................................} جون خو یکسر کو=جونت رو یکسره کن دل خو تو دلدو ماده=دلت رو توی دلدونت نذار {حرف دلت را بزن.کار خود را یکسره کن}

میاکوه بیرجند

باور منطقه من میاکوه: این باور متعلق به کوهی هرمی شکل که در 15کیلو متری بیرجند قرار دارد و از شمال شرق بسمت جنوب غرب کشیده شده است می باشد. نامش میا کوه و بر گرفته از روایتی است که هیچ گونه مدرکی در صحت و صغم ان در دست نیست ان روایت به این شرح است :(هنگامی که وحی میشود تا سنگ بنای کعبه گذارده شود کوهها برای یاری رساندن در این امر و فراهم کردن سنگ مورد نیاز شروع به حرکت کرده و راه سرزمین وحی را در پیش می گیرند در ان هنگام از جانب خداوند فرمان میا کوه رسیده و کوه از حرکت باز می ایستد)بر مبنای همین باور مزاری کوچک در میان کوه و در زمانی نا معلوم ایجاد شده که جنبه ای مقدس به ان بخشیده است . تا این که حدود صد سال پیش در طی یک خواب به زنی الهام میشود برای اسان کردن رفت و امد سنگی از مزار بالای کوه رها کند هر جا مه سنگ باز ایستد مزاری دیگر به عنوان نمادی از ان مزار بالای کوه ایجاد شود . این که ایا اصل این روایت ریشه دارد در یک حقیقت بزرگ یا که داستانی بوده برای خواباندن کودکان اشفته حال دیگر مهم نیست ، مهم ان است این روایت با روح و جان مردم اجین گشته و چندین نسل بر همین باور زندگی کرده اند.

داستان

در روزگاری نزدیک پسرکی در خانواده ای فقیر زندگی می کرد. او بیشتر اوقات خود را با دوستانش در کوچه و خیابان ها میگذرانید پسرک بدلیل فقر خانواده اش تنفر عمیقی نسبت به دیگران بخصوص اقشار مرفه جامعه داشت ......... پاسی از شب گذشته بود و جیب هایش خالی تر از خالی همیشگی پس از گذراندن یک روز کامل به بطالت به گمانش رسید باید به خانه بازگردد اندک اندک به راهش ادامه داد ساعتی در راه بود تا به نزدیکی خانه رسید تا به نزدیکی کوچه رسید ناگهان چشمانش متوجه ماشین مدل بالایی که در مقابل خانه شان بود شد. با خودش گفت:این همه جا درون این کوچه وجود دارد ، چرا این پولدارها فکر میکنند هر کاری دلشان می خواهد می توانند بکنند؟ باید درسی به انها داد که فراموش نکنند با گامهایی آهسته به سمت ماشین رفت تا ان را وارسی کند ماشین بسیار نو بود حتی دزد گیر هم نداشت پس از کسب اطمینان چاقوی کوچکی را از جیبش بیرون آورد و با آن شیار هایی کوچک اما تاثیر گذار برروی رنگ ماشین حفر کرد به عبارتی ماشین را مزین به امضای خود نمود کمی احساس خوشنودی کرد سپس به داخل خانه رفت در آنجا متوجه شادی اعضای خانواده شد پس از جویا شدن موضوع فهمید ماشین جلوی خانه جایزه ای است که پدرش در بانک برنده شده است .