درس بزرگ طبیعت

    خواستم دو درخت بکارم,بیاد خودم و خودت.

نهالی گرفتم و رفتم به بیابان,تا دور از همه هیاهوی شهر,تا ابد در کنارت باشم.

شروع کردم به تیشه زدن بر قلب خاک,سخت و زمخت بود اما کندم و کاشتم,نهال خود را.

نوبت به نهال تو رسید,چند قدم دورتر دوباره تیشه را بر زمین زدم, به تو فکر می کردم و هر بار محکم تر بر خاک سخت می زدم,انگار تمام درد هایی را که در آن چند سال تحمل کرده بودم,داشت بر خاک تلافی می شد ,چاله محیا شد خواستم نهال را بردارم نگاهی کردم,شاه توتی کوچک و زیبا بود.چگونه می توانست در این بیابان دوام بیاورد!؟خشک می شود.ناگهان چراغی در دلم روشن شد,خدایا این همه مدت چطور خود خواهانه می خواستم تو را در کنار خودم داشته باشم.

اگر تو در کنارم باشی...

مگر کسی پژمردگی معشوقه اش را می خواهد؟

نهال را از آنجا بردم و در کنار شیر آبی کاشتم.

معشوقه من.تویی که هزاران بار گفتی ما برای هم نیستیم اما من گمان می کردم باید هر طور شده تورا داشته باشم ,برو,پرواز کن و بر هر بام که می پسندی بنشین,آرزوی من شادی و خنده توست.

درس بزرگ طبیعت

    خواستم دو درخت بکارم,بیاد خودم و خودت.

نهالی گرفتم و رفتم به بیابان,تا دور از همه هیاهوی شهر,تا ابد در کنارت باشم.

شروع کردم به تیشه زدن بر قلب خاک,سخت و زمخت بود اما کندم و کاشتم,نهال خود را.

نوبت به نهال تو رسید,چند قدم دورتر دوباره تیشه را بر زمین زدم, به تو فکر می کردم و هر بار محکم تر بر خاک سخت می زدم,انگار تمام درد هایی را که در آن چند سال تحمل کرده بودم,داشت بر خاک تلافی می شد ,چاله محیا شد خواستم نهال را بردارم نگاهی کردم,شاه توتی کوچک و زیبا بود.چگونه می توانست در این بیابان دوام بیاورد!؟خشک می شود.ناگهان چراغی در دلم روشن شد,خدایا این همه مدت چطور خود خواهانه می خواستم تو را در کنار خودم داشته باشم.

اگر تو در کنارم باشی...

مگر کسی پژمردگی معشوقه اش را می خواهد؟

نهال را از آنجا بردم و در کنار شیر آبی کاشتم.

معشوقه من.تویی که هزاران بار گفتی ما برای هم نیستیم اما من گمان می کردم باید هر طور شده تورا داشته باشم ,برو,پرواز کن و بر هر بام که می پسندی بنشین,آرزوی من شادی و خنده توست.