اغما ١٦/١۰/٩٣
نظاره گر بودم تا بیایی ... آمدی ,دست در دستان پدر...
عالی بود ,عشق کردم ,کمی حسرت خوردم و کمی بعد به اغما رفتم.
دستت در دستان مردی بود ,یک تکیه گاه. آیا منم میتوانم همچو او.تکیه گاه باشم؟
آیا او تورا به من واگذار خواهد کرد؟
کاش کسی درمورد من نظری دهد از خود گفتن بیش از آنچه سخت است, ناپسند است. به استثنا این چند مدت که تلاش کردم ایدآل باشم همیشه آدمی آرام ولی با خونی پر جوش بوده ام
تحمل حرف زور را ندارم زود عصبانی میشوم اما سریع تر از آن پشیمان میشوم.
تا بحال که تلاش کرده ام از این به بعد هم تلاش میکنم ایده آل,شوم این را قول میدهم .
و اما تو چه میپنداری درمورد من؟احساساتی؟دروغگو؟ خیال باف؟لجباز؟دیوانه؟
در جوابت میگویم:
١_احساسم تویی و خانواده ام بجز شما ندارم احساسی.
٢_دروغم تنفر از توست و آرامشم بدون تو دروغیست بزرگ تاز آن.
٣_تمام تخیلم با تو بودن است و تمام هدفم همان خیالم.
٤_لجبازیم خواستن توست و پس زدن غیر تو.
٥_دیوانه توام همین.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 5:51 توسط hosein
|