در روزگاری نزدیک پسرکی در خانواده ای فقیر زندگی می کرد. او بیشتر اوقات خود را با دوستانش در کوچه و خیابان ها میگذرانید پسرک بدلیل فقر خانواده اش تنفر عمیقی نسبت به دیگران بخصوص اقشار مرفه جامعه داشت ......... پاسی از شب گذشته بود و جیب هایش خالی تر از خالی همیشگی پس از گذراندن یک روز کامل به بطالت به گمانش رسید باید به خانه بازگردد اندک اندک به راهش ادامه داد ساعتی در راه بود تا به نزدیکی خانه رسید تا به نزدیکی کوچه رسید ناگهان چشمانش متوجه ماشین مدل بالایی که در مقابل خانه شان بود شد. با خودش گفت:این همه جا درون این کوچه وجود دارد ، چرا این پولدارها فکر میکنند هر کاری دلشان می خواهد می توانند بکنند؟ باید درسی به انها داد که فراموش نکنند با گامهایی آهسته به سمت ماشین رفت تا ان را وارسی کند ماشین بسیار نو بود حتی دزد گیر هم نداشت پس از کسب اطمینان چاقوی کوچکی را از جیبش بیرون آورد و با آن شیار هایی کوچک اما تاثیر گذار برروی رنگ ماشین حفر کرد به عبارتی ماشین را مزین به امضای خود نمود کمی احساس خوشنودی کرد سپس به داخل خانه رفت در آنجا متوجه شادی اعضای خانواده شد پس از جویا شدن موضوع فهمید ماشین جلوی خانه جایزه ای است که پدرش در بانک برنده شده است .